یاداشت مهمان- آرش مقدم فعال رسانهای: خاطرهای از سال ۱۳۸۸: سال ۱۳۸۸ بود؛ روزهایی که گویی همه چیز به بنبست رسیده بود. جنبشی عمومی با شعارهای «فتنه» و «تقلب» شکل گرفته بود و موج آن چنان سهمگین بود که گویی هیچ راهی برای متوقف کردنش وجود نداشت. در آن روزها، گیجی و سرگشتگی بر همه سایه انداخته بود. واکنشهای متناقض مسئولین و مردم عادی، این تصور را تقویت میکرد که شاید کار نظام به پایان رسیده باشد.
تضاد در بدنه نظام و اوج جسارت
در آن مقطع، شکافها عیان بود؛ بخشی از مسئولین انقلابی در وضعیت شوک و سکته بودند و بخشی دیگر، طرفداری از دولت آقای احمدینژاد میکردند؛ تضادی که تنها آتش اختلافات را سختتر میکرد. انتشار فایلهای صوتی و روایتهای تکاندهنده از جسارت برخی افراد مورد وثوق نظام به رهبری، فضای متشنجی را ایجاد کرده بود. صدای اعتراض در خیابانها قطع نمیشد و گویی ضربهای سخت به پیکره نظام وارد شده بود.
نماز جمعهای متفاوت
در آن میان، آیتالله هاشمی رفسنجانی نمازی خواند که شاید خاصترین نماز جمعه قرن بود؛ نمازی بسیار متفاوت که در آن، مردان و زنان در کنار یکدیگر، با سربندها و دستبندهای سبز، صفوف را تشکیل داده بودند. همگام بودن این جنبش و گسترش سریع آن، اوضاع را خطرناکتر میکرد. اهداف نیز به روشنی مشخص بود: انحلال سپاه، انحلال نهاد رهبری، حذف شورای نگهبان و استقرار حکومت مطلق اصلاحطلبان.
در جستجوی ناجی
در حالی که تعداد شهدای بسیج افزایش مییافت، مجروحان زیاد میشدند و مساجد در آتش میسوختند، این پرسش مطرح بود که: «چه کسی کمک میکند؟» و «سرانجام چه خواهد شد؟». جامعهی مذهبی و خاموش، که نهادها تا آن لحظه از او کمک نخواسته بودند، در سکوتی عمیق، نظارهگر وقایع بود. از نظر من، در طول ۴۷ سال گذشته، آن روزها خطرناکترین دوران انقلاب بود؛ سختتر از روزهای جنگ با آمریکا.
طلوع خورشیدی دوباره
ناگهان همه چیز تغییر کرد. «خورشید» آمد؛ ابتدا اوضاع را تبیین کرد و سپس همگان را به آرامش دعوت نمود و مواضع محکم نظام را بیان کرد. اما در نهایت، ما را رها کرد و دیگر با ما سخن نگفت. او رو به امام زمان (عج) کرد و با تضرع گفت: «جانی ناقابل و جسمی ناقص دارم». صدای گریه مردم چنان بلند بود که اجازه نمیداد کلماتش دیگر شنیده شود. از آن روز بود که ورق برگشت؛ جسارتها در برابر عظمت امام حسین (ع) سر خم کردند و مردمی که «مامور خدا» شده بودند، به میدان آمدند. آنجا بود که اولین «بعثت مقطعی» در ۹ دی رخ داد و ایستادگی مسئولین نظام، بازی را به سود حق تمام کرد.
نگاهی به تفاوت دو تضرع
در مقایسه با روزهای جنگ با آمریکا، که در ۱۲ روز به ما حمله کردند، نه گریهای دیدم و نه تضرعی. او در برابر دشمن ایستاده بود و نگاهش، یادآور نگاه امام حسین (ع) در شام بود؛ محکم و استوار گفت: «مَثَلِی لا یُبایَع» (کسی مانند من بیعت نمیکند). دقایقی نگذشت که صدای شهادت در گوش تاریخ پیچید. اما اینجا سوالی پیش آمد: چرا او در برابر آمریکا گریه نکرد؟ چرا مانند سال ۸۸ تضرع نکرد و کار را به امام زمان (عج) نسپرد؟
استمداد به جای استغاثه
من در گیجی و حیرت، به عکس خندانش نگریستم و تمام معنا در آن نگاه خلاصه شد. او استغاثه نکرد، بلکه «استمداد» طلبید. او گفت اگر آمریکا خطایی کند (که گویی در تقدیر شهادت خود را میدید)، مردم مبعوث شوند و کار را تمام کنند. او از ما خواست تا فلسفهی این آیه را محقق کنیم:
«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیهِ بَأْسٌ شَدِیدٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ...»
پیام نهایی: جهاد و مبارزه
او از ما مبارزه خواست؛ مبارزهای با آهن گداخته، با موشک، با بمب و با سلاح. و این همان صدایی بود که برای ما به یادگار گذاشت:
«ما بهسوی میدان جنگ پرواز میکنیم...»
نمازی که با سپیده صبح واجب شد با مذاکره از وجوب نمی افتد گویا تکلیف قتال احد الحسنیین است و ما ملت مبعوثیم به آن چه رضایت او است
کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ کُرْهٌ لَّکُمْ ۖ وَعَسَیٰ أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ ۖ وَعَسَیٰ أَن تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّکُمْ ۗ وَاللَّهُ یَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ








