صبح روز یکشنبه ۱۴ تیرماه ۱۴۰۵، خورشید از تابیدن بر تهران شرم داشت. انگار شهر در سکوتی باشکوه، نفس حبس کرده بود تا مردم با ندای «اللهاکبر» نمازشان، پیکر پاک رهبر شهیدشان را بدرقه کنند. صدای پیچیده در مصلای تهران، صدای دلتنگی و حسرت بود، ضربان دلهای میلیونی بود که در این صبح سوگوار، برای وداع با پدری که سالها پناهشان بود، به هم نزدیک میشدند.
مردم از آن سوی کویرهای داغ و از بلندای البرز، از کرانههای نیلگون خزر و از گرمای سوزان جنوب، از کوچهپسکوچههای شهرهای کوچک تا شلوغی پایتخت، همه یکصدا و یکدل، راهی تهران شدند.
اتوبوسهایی که از اقصی نقاط کشور در دل شب به راه افتاده بودند، قطارهایی که از مشهد و اصفهان و شیراز و تبریز به سمت پایتخت روانه شدند و خودروهای شخصی که هزاران کیلومتر را با چشمانی اشکبار پیمودند؛ همه و همه حکایت از یک باور داشتند: این آخرین دیدار است؛ باید بود.»
در میان جمعیت، میدانستی که این تنها تهران نیست که گریه میکند. صدای آذری مردی را میشنیدی که از ارومیه آمده بود و اشک میریخت؛ مردی از سیستانوبلوچستان با لهجه گرمش میگفت: از زاهدان ۱۸ ساعت راه بودیم، اما میخواستیم برای آخرین بار با پدر امت وداع کنیم.
مردی با لباس و لهجه شیرین کردی، همه احساسش را برای عشق رهبر شهید آورده بود؛ در قسمتی مشرف به جایگاه و بدون توجه به ازدحام جمعیت از دلتنگیهایش برای آقا میگفت و برای او شعر میسرود. پیرزنی از قم، با چشمانی که خاطره سالها مجاورت را با خود داشت، زیر لب زمزمه میکرد: این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده.
کاروانهای عزادار از شهرهای مرزی و دورافتاده، از خوزستان خونین و از خراسان رضوی، از گلستان تا هرمزگان، همه یکصدا در مصلی تهران گرد هم آمده بودند تا بگویند این ملت، یکپارچه و متحد، در غم رهبرش شریک است. آنها نه برای تماشا آمده بودند، که برای بدرقهای که در تاریخ ماندگار شود؛ برای وداعی که هر کدام از گوشهای از این سرزمین، تکهای از دلشان را با خود آورده بودند تا بر پیکر پاکش بگذارند.
در هر گوشه از این دریای بیپایان، روایتی از عشق بود؛ از مرد گیلانی که به عشق رهبر شهیدش به راه افتاده بود تا مردی که با همسر و ۵ بچه قد و نیمقدش در مراسم حاضر شده بود و میگفت: امام ما برای دفاع از میهن، خانوادهاش را فدا کرد؛ زن و بچهام به فدای قامت آقا.
این حضور جمعیت، سرزمین ایران بود در یک قاب؛ با همه رنگها، لهجهها و نغمه. هایش، اما با یک درد مشترک و یک پیام واحد: ما مانده.ایم و راه تو.
با روشن شدن هوا، دریای بیپایانی از جمعیت از گوشه و کنار این سرزمین به سوی مصلی سرازیر شدند. مردمی که رهبر شهیدشان سالها آنها را تکیهگاه انقلاب خطاب کرده بود، امروز در صفوفی به هم فشرده، با چشمانی اشکبار و دلهایی لبریز از عشق، گرد هم آمده بودند تا آخرین نماز را بر پیکر پاکش اقامه کنند.
پیرمردی بر زمین نشسته و بیاختیار می. گریست؛ جوانی خیره به جایگاه پیکر، این حقیقت را باور نمیکرد و نوحه را زیر لب زمزمه میکرد: داغت نمیشه باورمای رهبرمای رهبرم...
مردان دلاوری که روزی در جبههها جنگیده بودند، چون کودکی درمانده اشک میریختند و چادرهای زنان انگار سایبان اندوه این مصیبت بزرگ شده بودند.
ساعت به ۸ نزدیک میشد که اذان نماز در فضای مصلای امام خمینی (ره) پیچید. در آن ثانیه، گویی زمان برای میلیونها انسان ایستاد. صدای تکبیر که از دل جمعیت برخاست، نه فقط یک ندای عبادی، بلکه طنین عهدی دوباره بود؛ پلی میان زمین و آسمان، میان این وداع سخت و وصال ابدی. این نماز، واجبی بر گردن نبود؛ آخرین دیدار عاشقانه با رهبری بود که با هر اللهکبر، تکههایی از دل را به آسمان میسپردند و برایش آرزوی پرواز در آن باغ ابدی را داشتند.
در میان جمعیت، خانواده رهبر شهید و سران قوا نیز همپای مردم با چشمانی گریان، در سوگ رهبر شهید اشک میریختند و سرداران و مسئولان ارشد لشکری و کشوری با دلی شکسته به پیکر مطهر ادای احترام میکردند.
در میانه نماز، وقتی امام جماعت خواند: «اللهم لا نعلم منه الا خیرا»، انگار بغض چهار ماهه مردم شکست. فریاد فغان از جمعیت نمازگزار در داخل و خیابانهای منتهی به مصلی برخاست. انگار مردم باید باور میکردند که حالا رهبرشان به سوی معبودش پر کشیده و دیگر هرگز او را نمیبینند.
نماز که به پایان رسید، فریاد لبیک یا خامنهای و نوایای پسر فاطمه منتقم تو هستیم در فضا طنینانداز شد. مردم با چشمانی تر، اما دلی استوار، پیکر مطهر را بدرقه کردند. این وداع، جدایی نبود؛ تداوم راهی بود که او به آنها آموخت. وداعی که در آن، هر قطره اشکی، پیمانی دوباره برای ماندن در مسیر این امام بزرگوار بود.
انتهای پیام/