خبرگزاری تسنیم ـ فاطمه نیازی| مصلا، پیش از آنکه نام یک بنا باشد، نام یک انتظار است؛ انتظار برای گردهمآمدن. سالهاست که مردمان تهران در روزهای متفاوت، از خیابانهای گوناگون، از جنوب و شمال، از شرق و غرب، مسیر خود را بهسوی این صحنهای وسیع کج میکنند، گاهی برای نماز، گاهی برای نمایشگاه، گاهی برای جشن، و گاهی برای وداع.
صبحهای سوگ، اما، مصلا چهره دیگری دارد. در میانۀ تیرماه هنوز خورشید به میانه آسمان نرسیده است که نخستین گروهها از ورودیها وارد میشوند، هرچه جمعیت بیشتر میشود، اندوه نیز عمیقتر میشود. تناقض عجیبی است؛ هزاران نفر کنار هم ایستادهاند، اما آنچه بر فضا غلبه دارد، هیاهو نیست، بلکه وقاری است که از اندوه زاده میشود.
در روزهای وداع پرچمهای سیاه بیش از همیشه بهچشم میآیند. رنگ سیاه، زیر نور آفتاب، نه محو میشود و نه روشن؛ فقط سنگینتر بهنظر میرسد. از بالاترین نقطهای که بتوان صحنهای مصلا را دید نخست آنچه چشم را میگیرد، نه جمعیت است و نه ساختمان؛ بلکه نظمی است که اندوه بر هزاران انسان تحمیل میکند. در روزهای سوگ، مقصد همه یکی است و گامها، بیاختیار، کند میشوند، انگار خود زمین، زیر سنگینی فقدان، اجازه تندرفتن نمیدهد.
بر سنگفرشهای مصلا، میلیونها قدم در طول سالها ثبت شده است، قدمهای نمازگزاران، دانشجویان، ناشران، کودکان، خانوادهها، اما قدمهای روزهای سوگ آن هم در فقدان رهبر شهید تفاوت دارند، این قدمها مقصد را نمیجویند؛ وداع را همراهی میکنند، هر گام، انگار آخرین همراهی با عزیزی است که دیگر باز نخواهد گشت.
نور خورشید از لابهلای قوسهای بلند میگذرد و بر زمین، مستطیلهای روشن و تاریک میسازد. مردم از میان این سایهها عبور میکنند؛ گویی هر نفر، لحظهای از روشنایی به تاریکی و دوباره از تاریکی به روشنایی میرود، این بازی نور و سایه در روزهای سوگ، دیگر فقط یک پدیده معماری نیست؛ استعارهای است از همان فاصله کوتاه میان بودن و نبودن.

معماری؛ پناهگاه اندوه یک ملت
در 13 و 14 تیرماه 1405 بعضی قرآن کوچکی در دست دارند، بعضی تسبیحی را آرام میان انگشتان میچرخانند، بعضی فقط دستهایشان را در هم گره زدهاند، در چنین لحظهای، زبان، کارآیی خود را از دست میدهد و سکوت، جای واژهها را میگیرد.
مصلا، در روزهای وداع، تنها میزبان جمعیت نیست؛ میزبان زمان است، زمان در اینجا رفتاری دیگر دارد. در سوگ رهبر شهید، زمان با نگاههایی سنجیده میشود که بر تابوت پیکر میماند، با اشکی که از گوشه چشم جدا میشود، و با دستی که برای آخرینبار وداع میکند و نمیتواند خود را از آن جدا کند.
معماری، در چنین لحظهای، دیگر فقط چشم را مخاطب قرار نمیدهد؛ روح را نیز در بر میگیرد. ایوانهای بلند، سقفهای مرتفع و رواقهای کشیده حس کوچکی انسان را در برابر تقدیر آشکارتر میکنند، هرچه بنا عظیمتر است، انسان تنهاتر بهنظر میرسد.
شاید معمار، روزی که نخستین خط را بر کاغذ کشید، به چنین تصویری نیندیشیده بود؛ اما بناها نیز سرنوشتی فراتر از نیت سازندگان خود پیدا میکنند. مصلا، سالها بعد از آغاز ساختش، به جایی بدل شد که شادی و اندوه، هر دو، ردپای خود را بر سنگهایش گذاشتند.
حالا در گوشهای از صحن، کودکی دستدردست مادرش ایستاده، نگاهش، میان چهرهها سرگردان است، شاید هنوز معنای کامل این اجتماع را نداند، اما سنگینی هوا را حس میکند. کودکان، پیش از آنکه واژههای اندوه را یاد بگیرند، وزن سکوت را میشناسند. آنان از چهره بزرگترها میفهمند که امروز، روزی شبیه روزهای دیگر نیست.

فراق؛ آغاز حافظه جمعی
آفتاب، آرامآرام بالا میآید و نور، بر سنگها و قوسها میلغزد. رنگ فیروزهای گنبد کنار سیاهی پرچمها، تضادی میآفریند که چشم را برای لحظهای نگه میدارد؛ گویی امید و اندوه، در یک قاب کنار هم ایستادهاند. معماری ایرانی همیشه کوشیده است آسمان را به زمین نزدیک کند و در روز سوگ و وداع این نزدیکی معنایی دیگر پیدا میکند.
در اینجا هر کس از نقطهای آمده است، با داستانی متفاوت، با اندوهی متفاوت، اما همه در یک مسیر حرکت میکنند، میان این جمعیت، هیچکس کاملاً غریبه نیست؛ زیرا سوگ، نسبتهایی میسازد که نام و نشانی نمیشناسد.
تاریخ معاصر جهان، آیینهای وداع بزرگ با رهبران، رؤسای جمهور، و شخصیتهای اثرگذار سیاسی را بارها به خود دیده است و پرچمهایی که نیمهافراشته، خبر پایان فصلی از تاریخ را دادهاند، اما گاهی آنچه در حافظه ملتها ماندگار میشود، پیوند عاطفی مردمی است که احساس میکنند بخشی از زندگی و خاطرات مشترک خود را بدرقه میکنند.
در آن ساعات هر چهره، روایتی جداگانه داشت، اما همه روایتها در یک نقطه بههم میرسیدند؛ در احساسی مشترک از پایان یک دوره. اندوه، دیگر فقط اندوه فقدان یک فرد و نبود؛ اندوه عبور زمان بود، عبور نسلی که دهههای زندگی خود را با نام رهبر شهید، با سخنانش و با رویدادهای ایران گره زده بود و اکنون در برابر حقیقتی ایستاده بود که هیچ ملتی از آن گریزی ندارد؛ حقیقت وداع.
سوگ، وقتی به مقیاس یک ملت میرسد، دیگر فقط احساس فردی نیست؛ به یک اقلیم تبدیل میشود. در چنین لحظههایی، انسانها فقط برای وداع با یک فرد گرد هم نمیآیند؛ برای مواجهه با بخشی از تاریخ خود جمع میشوند. فراق اگر در سطح شخصی اندوه است، در سطح جمعی به حافظه بدل میشود.

آنجا که زمان از حرکت بازماند
در صحنهای وسیع مصلا، این حافظه شکل عینی پیدا میکرد. هر ستون، هر قوس، انگار بخشی از این خاطره را در خود نگه داشته بود. مردم میآمدند و میان این فضا پراکنده نمیشدند؛ بلکه بههم نزدیکتر میشدند. سوگ، فاصلهها را کوتاه میکند. در آن ساعات، تهران به یک روایت واحد تبدیل شده بود که در آن، همهچیز حول یک فقدان میچرخید.
اندوه، در اینجا، با صدا بیان نمیشد، با حضور بیان میشد، با چشمهایی که به نقطهای نامعلوم دوخته شده بودند، با دستهایی که بیاختیار بههم گره میخوردند و با سکوتی که نه خالی، بلکه پر بود؛ پر از حرفهایی که مجال گفتهشدن پیدا نکرده بودند.
معماری مصلا، در چنین لحظهای، به زبان سوگ تبدیل میشد. گنبد، مانند آسمانی پایینآمده، بر جمعیت سایه انداخته بود. رواقها، مسیرهایی بودند میان خاطره و اکنون؛ گذرگاههایی که انسان از آن عبور میکرد و هر قدم، او را از زندگی روزمره جدا و به فضای یادآوری نزدیکتر میکرد.
میان جمعیت، نسلها کنار هم ایستاده بودند، برخی گذشته را بهخاطر داشتند، برخی تنها روایتش را شنیده بودند، و برخی در حال تجربه نخستین مواجهههای جدی خود با تاریخ بودند، اما در آن لحظه، فاصله میان این نسلها از میان رفته بود. همه، در یک نقطه مشترک ایستاده بودند؛ نقطهای که نامش فراق است.
مصلا، در این میان فقط نقطه آغاز نبود؛ نقطه تشدید بود، جایی که اندوه شکل گرفت، اوج گرفت و بعد به بیرون سرریز شد. سوگ در معماری، خودش را بهشکل سایه نشان میدهد. سایه ستونها، سایه قوسها، سایه گنبد، اما در روزهای عادی، سایه فقط نبودِ نور است؛ در روزهای سوگ، سایه تبدیل به حافظه میشود. هر نقطه تاریک، یادآور ایستادن کسی است، هر بخش روشن، یادآور عبور کسی دیگر.

سوگ زمان؛ وداع با یک دوره
86 سال، برای یک انسان تنها شمار سالهای عمر نیست؛ گاهی بهاندازه چند نسل، خاطره در خود انباشته میکند. انسانی که دهههای پیاپی در متن تاریخ معاصر یک کشور حضور داشته، خواهناخواه در حافظه جمعی مردم نیز جای میگیرد، در چنین لحظهای شهرها نیز رنگ دیگری میگیرند و از همینجاست که سوگ، دیگر فقط سوگ یک فرد نیست، به سوگ زمان تبدیل میشود.
انسان، گاهی برای یک عزیز اشک میریزد و گاهی برای بخشی از عمر خویش. این دو، همیشه از یکدیگر جدا نیستند. بعضی چهرهها آنچنان با روزگار یک ملت درهم میآمیزند که هنگام فقدانشان، مردم تنها نبودن یک انسان را احساس نمیکنند؛ عبور بخشی از زمان را حس میکنند.
پرچمهای سیاه، حالا معنای دیگری دارند. در طول روز، زبان سوگ بودند؛ اما در پایان روز، به نشانههایی از ماندگاری تبدیل شدهاند. هر موج آرام پارچه، انگار جملهای ناتمام است که در باد رها شده باشد. نه آغاز دارد، نه پایان؛ فقط ادامه دارد. سوگ هم همین است؛ جملهای که هیچوقت نقطه آخر ندارد.
با آخرین وداع با رهبر شهید در چهرههایی که از مصلا دور میشوند، نوعی سکوت تازه شکل گرفته. سکوتی که دیگر از حضور جمعیت نیست، از تنهایی بعد از جمعیت است. این سکوت از جنس خلأ نیست؛ از جنس پرشدگی است. هرکس بیش از ظرفیت خود دیده، شنیده و حس کرده و حالا در درون خود در حال مرتبکردن آنهاست. سوگ همیشه بعد از مراسم تازه شروع میشود؛ در همان لحظهای که انسان تنها میشود.
تهران این سوگ را در خود پخش میکند. نه با اعلام، نه با صدا، نه با نشانههای آشکار. بلکه با تغییرات کوچک: سرعت کمتر قدمها، مکثهای طولانیتر در نگاه، و فاصلهای که میان حرفها میافتد.

رواقهایی میان خاطره و اکنون
هیچکس دقیق نمیدانست این حسها از کجا آغاز شده. از لحظه ورود؟ از دیدن پرچمهای سیاه یا از معماریای که انسان را کوچک و زمان را بزرگ میکرد؟ شاید پاسخ، در هیچکدام نبود. شاید سوگ، پیش از آنکه در دل انسان شکل بگیرد، در فضا شکل میگیرد؛ در نور، در باد، در فاصله ستونها و در امتداد سایهها.
در معماری ایرانی همیشه نوعی گفتوگو میان زمین و آسمان وجود دارد. قوسها این گفتوگو را ممکن میکنند؛ گنبدها آن را به اوج میرسانند و صحنهای باز آن را در میان مردم پخش میکنند. اما در روزهای سوگ، این گفتوگو تغییر ماهیت میدهد. دیگر بحث زیبایی یا تناسب نیست؛ بحث تحمل است. تحمل اندوهی که از یک فرد فراتر رفته و به یک جمع رسیده است.
در چنین فضایی، انسانها بهجای آنکه فقط بهیاد بیاورند، احساس میکنند که خود بخشی از یک یاد بزرگتر هستند. این همان لحظهای است که فردیت، آرام در جمع حل میشود، نه بهمعنای محو شدن، بلکه بهمعنای پیوستن. سوگ، نوعی پیوند است؛ پیوندی که بدون واژه، و بدون گفتوگو شکل میگیرد.
اگر معماری ایرانی هنری برای ساختن آرامش است، روزهای 13 و 14 تیرماه این آرامش رنگ دیگری داشت. آرامشِ سوگ. آرامشِ انسانی که پس از گریستن، دیگر توانی برای سخن گفتن ندارد. ستونهای بلند نظارهگر بودند. سالها باران دیده بودند، آفتاب دیده بودند، زمستان و تابستان را از سر گذرانده بودند، اما اکنون، گویی بار دیگری بر دوش داشتند؛ بار نگاههای مردمی که هر کدام بخشی از خاطرات خویش را با خود به اینجا آورده بودند.
در فرهنگ این سرزمین، سوگ همیشه با حضور معنا پیدا کرده. از روستاهای دورافتاده تا میدانهای بزرگ شهر، مردم در روزهای اندوه، کنار هم میایستند؛ نه برای آنکه اندوه را از میان ببرند، بلکه برای آنکه آن را میان خود تقسیم کنند. زیرا بعضی غمها، وقتی تنها بر دوش یک نفر باشند، کمرشکناند، اما وقتی میان هزاران انسان قسمت شوند، به نیرویی برای ایستادن تبدیل میشوند.

وقتی تهران تنها یک روایت شد
فراق همیشه پایان نیست؛ گاهی آغاز نوعی فهم تازه است. فهم اینکه تاریخ، در بدنها، در خاطرهها و در مکانهایی مانند این زندگی میکند. اندوه جمعی، برخلاف اندوه فردی در سکوت حل نمیشود؛ در فضا پخش میشود. در مصلا، این اندوه لایهلایه بر صحنها نشسته بود. هر لایه از یک نسل، یک خاطره و یک تجربه ساخته شده بود. گویی زمان در آن روزها، بهجای حرکت خطی، ایستاده بود تا همه بتوانند در یک لحظه مشترک، گذشته خود را دوباره مرور کنند.
در این لحظهها تهران دیگر فقط یک کلانشهر نبود؛ به روایتی از خاطره، فراق و حضور بدل شده بود؛ روایتی که در میان قوسهای مصلا، در منارهها، در لرزش پرچمهای سیاه و در قدمهای مردمی معنا گرفت که آمده بودند تا لحظهای از تاریخ را با چشمهای خود بدرقه کنند.
انتهای پیام/ 644/.