به گزارش ایرنا، در گرمای سنگین روز، آنجا که آفتاب بیمحابا بر زمین میتابید، مردمانی ایستاده بودند که سوز درونشان از هر گرمایی جانکاهتر بود. گویی آفتاب نیز در برابر آتشی که در سینههای داغدار آنان شعله میکشید، رنگ میباخت. از نخستین ساعات صبح، خیابانهای منتهی به مصلای بزرگ امام خمینی (ره) به رود خروشانی از انسانهایی بدل شده بود که با گامهایی آرام، استوار و اندوهبار، خود را به میعادگاه آخرین دیدار میرساندند. آنان آمده بودند تا در لحظهای که تاریخ با مرکب اشک و حماسه نوشته میشود، سهم خویش را از وفاداری ادا کنند.
درهای مصلی امروز نه به روی یک جمعیت، که به روی یک تاریخ گشوده شده بود. هر کس از راهی آمده بود، اما مقصد همه یکی بود؛ رسیدن به نقطهای که دلها در آن به هم میرسید و سوگ، زبان مشترک هزاران انسان میشد. صدای گامها، زمزمه صلوات، نوحههای آرام و بغضهای فروخورده، درهم میآمیخت و فضایی میآفرید که بیش از آنکه بتوان آن را توصیف کرد، باید با همه وجود لمس میشد. در آن لحظات، خیابان و صحن و شبستان، مرزهای معمول خود را از دست داده بودند و همهچیز در معنایی بزرگتر از یک تجمع، بلکه در تعلق، بیعت و دلدادگی معنی می شد.
در این دریای بیکران جمعیت، تفاوتها رنگ میباخت. این حضور بیتکلف، تجلی عینی پیوندی است که در فرمولهای رایج رسانههای غربی نمیگنجد؛ تلاقی شگرف اشک، ارادت و عشقی که واژهها در توصیف ثانیههای لبریز از احساس آن درمیمانند. این سیل خروشان، به مرزبندیهای قومی و جغرافیایی محدود نمی شود؛ فارس و ترک، لر و کرد، بلوچ و عرب و ترکمن، از دورترین نقاط و شهرستانهای کشور، خانوادگی و دوشادوش یکدیگر راهی تهران شده بودند تا در این لحظه حساس تاریخی، همبستگی بینظیر خود را به رخ جهانیان بکشند و در سوگ بزرگ ملت، شریک غم یکدیگر باشند؛ غمی که عمق جان را میسوزاند و ارادهها را صیقل میداد.
خانوادههایی با چشمانی خسته اما دلهایی بیدار، در این سوگ شریک شده بودند. اینجا وحدت، واژهای شعاری نبود؛ حقیقتی زنده بود که در هیأت مادرانی اشکبار، پدرانی خاموش، جوانانی پرشور و کودکانی که در آغوش خانوادهها آرام گرفته بودند، خود را آشکار میکرد. هر چهره، روایتی در خود داشت. بر خطوط پیشانی سالخوردگانی که با تکیه بر عصا آمده بودند، میشد سالهای دور و نزدیک این سرزمین را خواند؛ سالهای بیم و امید، رنج و ایستادگی، تهدید و مقاومت. در نگاه جوانانی که پرچم بر دوش داشتند و بیصدا به مسیر حرکت جمعیت چشم دوخته بودند، میشد تداوم راه را دید. در آغوش مادرانی که کودکانشان را برای حضور در این وداع تاریخی همراه آورده بودند، حسی از انتقال یک میراث نهفته بود؛ گویی نسلها در کنار هم ایستاده بودند تا نه فقط در سوگ یک فقدان، که در پاسداشت یک راه مشترک حضور یابند.
صحن وسیع مصلی، رنگ دیگری به خود گرفته بود؛ آمیزهای از شکوه و ماتم و بغض، زبان مشترک همه بود. چشمها سرشار از اشک و نگاهها بیقرار بود؛ نگاههایی که انگار میخواستند در آخرین لحظه، تصویر رهبر خویش را در حافظه دل جاودانه کنند. در آن انبوه جمعیت، هر کس چنان میگریست که گویی داغ از دست دادن پدری، استادی، یا پناهی دیرین بر جانش نشسته است. اشکها فقط از جنس فقدان نبود؛ از جنس پیوند بود، از عمق ارتباطی بود که در طول سالیان، میان رهبر و مردمی شکل گرفته بود که در روزهای دشوار، او را تکیهگاه صبر، بصیرت و استواری خود دیده بودند.
در میان این دریای اشک، پرچمهای سرخرنگ با عنوان «یا لثارات الخامنه» بر روی دوش عزاداران بود، این پرچم ها همزمان هم یادآور خون شهادت بود و هم نشان از عزاداری بود، تصاویر شهدا، شاخههای گل، سربندهای عزای حسینی (ع) و دستنوشتههایی که در دست عزاداران دیده میشد، هر یک قطعهای از این روایت بزرگ را کامل میکرد. اینجا سوگواری فقط بیان اندوه نبود؛ نوعی بازخوانی حافظه تاریخی یک ملت بود، ملتی که فرهنگ ایثار و شهادت را در بطن زندگی خود زیسته و آموخته است که از دل فقدان نیز میتوان به معنا، عزم و استمرار رسید.
درهمتنیدگی سوگ ملی با عزای حسینی(ع)
بدرقهکنندگان پیکر مطهر رهبر شهید، لباسهای مشکی بر تن داشتند و سربندهایی بر پیشانی بسته بودند که رنگ و بوی عاشورایی می داد و همین درهمتنیدگی سوگ ملی با عزای حسینی(ع)، حال و هوای مراسم را عمیقتر و معنویتر کرده بود. تصاویر شهدا، سربندهای عزای حسینی (ع) و دستنوشتههایی که در دست عزاداران دیده میشد، هر یک قطعهای از این روایت بزرگ را کامل میکرد. اینجا سوگواری فقط بیان اندوه نبود؛ نوعی بازخوانی حافظه تاریخی یک ملت بود، ملتی که فرهنگ ایثار و شهادت را در بطن زندگی خود زیسته و آموخته است که از دل فقدان نیز میتوان به معنا، عزم و استمرار رسید.
نوای نوحهها و صدای گریه عزاداران در فضا میپیچید. گویی در آن صحنه، تاریخ معاصر و حافظه دینی مردم در یک نقطه به هم رسیده بود؛ همانجا که عشق به راه، با اندوه فراق درآمیخته و حماسهای خاموش اما عظیم پدید آورده بود. در آن لحظات، هر کس در دل خود چیزی را مرور میکرد؛ خاطرهای، جملهای، تصویری، یا حسی که در طول سالیان با نام و راه آن رهبر در وجودش رسوب کرده بود. این سوگواری، بیش از آنکه بر زبان جاری شود، در عمق جانها جریان داشت.
زائران با شاخههای گل و تصاویری از دورههای مختلف حیات پربرکت رهبر انقلاب در حرکت بودند؛ تصاویری که هر کدام برای بخشی از جمعیت، یادآور برههای از تاریخ این کشور بود. برای برخی، آن قابها تداعیگر سالهای نبرد و ایستادگی بود؛ برای برخی، خاطره روزهای التهاب و عبور از بحران؛ و برای گروهی دیگر، نشانه سالهایی که کلام و موضع او برایشان مایه آرامش و اطمینان بوده است. در میان این تصاویر، قابهایی نیز دیده میشد که پیوند رهبر شهید با رهبر جدید را بازنمایی میکرد؛ تصاویری نمادین که برای حاضران، فقط یک قاب نبود، بلکه نشانهای از استمرار راه، ثبات مسیر و باقی ماندن پرچم هدایت در دستانی مطمئن بود.
در گوشهگوشه صحن مصلی، لحظههایی شکل میگرفت که هر کدام میتوانست خود روایتی مستقل باشد. این صحنهها، مراسم را از یک رخداد رسمی فراتر میبرد و آن را به آینهای از احساس عمومی یک ملت بدل میکرد؛ ملتی که در این لحظه، عهدهای خود را یکجا به نمایش گذاشته بود.
حضور میهمانان و شخصیتهایی از دیگر کشورها نیز بر ابعاد این وداع تاریخی افزوده بود. این حضور، نشانه آن بود که تأثیر و جایگاه رهبر شهید، محدود به مرزهای جغرافیایی ایران نیست و پژواک اندیشه، مواضع و ایستادگی او، فراتر از این سرزمین شنیده شده است. از همین رو، این مراسم فقط یک سوگ ملی تلقی نمیشد؛ بلکه جلوهای از نفوذ معنوی، اعتبار سیاسی و پیوند عاطفی جریانی بود که در سالهای طولانی، توانسته بود فراتر از جغرافیا، دلها و نگاههایی را با خود همراه کند. مصلی تهران در آن روز، فقط میزبان بدرقه یک رهبر نبود؛ شاهد صحنهای بود که در آن، تاریخ، سیاست، ایمان و عاطفه به هم میرسیدند.
و شاید مهمترین وجه این وداع همین بود؛ اینکه در عین تلخی و سنگینی فقدان، نشانههایی روشن از تداوم و استحکام نیز در آن دیده میشد. جمعیتی که آمده بود تا اشک بریزد، در همان حال آمده بود تا عهد ببندد. مردمی که در سوگ نشسته بودند، در همان حال به ادامه راه میاندیشیدند. این مراسم، اگرچه آکنده از غم بود، اما در لایههای زیرین خود پیامی از استواری، بقا و استمرار داشت؛ پیامی که در پرچمها، در نگاهها، در قاب تصاویر، در حضور خانوادهها و در سکوتهای پرمعنا خوانده میشد. این وداع بازخوانی عهدی با راه عزت، استقلال و خونخواهی آزادگان جهان بود.











