این پرسش ساده نیست. چرا آدمهای بسیار باسواد، آنان که عمرشان را در تأمل و کندوکاو مفهومی گذراندهاند، در برابر نظام شمشیر نمیکشند؟ چرا دست به رادیکالیسم عریان نمیزنند؟ چرا در صف دشمنی بیامان نمیایستند؟
نمونهها بارزی در میان است؛ ازجمله مرحوم آرامش دوستدار، با آنکه ملحد بود و منتقد سنت دینی، هرگز به کنش خصمانه و براندازانه فرو نغلتید. نقد کرد، تند هم نقد کرد، اما شمشیر نکشید. اکنون محمدرضا نیکفر را ببینیم؛ از بسیاری از چهرههای پرهیاهوی امروز دقیقتر و عمیقتر است. اما او نیز به سطح نفرتورزی هیستریک و رادیکالیسم کور سقوط نمیکند. فاصلهای هست میان نقد فلسفی و دشمنی ویرانگر. این فاصله را فیلسوف میفهمد.
در این چهار دهه، هیچ فیلسوف جدی و صاحبدستگاهی، به معنای دقیق کلمه، دشمنانه و رادیکال در برابر نظام قرار نگرفته است. شاهد نقد کسانی چون عبدالکریم سروش و مصطفی ملکیان بودهایم، حتی نفی مبانی بوده؛ اما آنچه دیده نمیشود، عبور به ساحت ستیز مطلق و براندازی خشونتآمیز است. چرا؟ چون فیلسوف، حتی اگر مخالف باشد، پیچیدگی را میفهمد. میداند با پدیدهای ساده و تکلایه مواجه نیست. جمهوری اسلامی یک حادثه سطحی یا صرفاً یک نظم اداری نیست که با چند شعار فرو بپاشد. پشت آن، یک دستگاه مفهومی، یک سنت متافیزیکی، یک صورتبندی تاریخی از نسبت دین و سیاست و مطالبه ای متراکم از مشروطه تا امروز قرار دارد. میتوان آن را نپذیرفت، اما نمیتوان انکار کرد که با یک کلیت پیچیده و نهادینهشده مواجهیم.
مهدی نصیری از آغاز، با فلسفه سر سازگاری نداشت و با مبانی فلسفی امام، بهویژه حکمت صدرایی، زاویه داشت. این خود گواهی دیگر است. حتی مخالفان درونی نیز در سطح مبانی فلسفی منازعه میکنند، نه در سطح غوغا. دعوا بر سر تفسیر هستی و انسان و تاریخ است، نه صرفاً قدرت.
اینکه فیلسوف شمشیر نمیکشد، نشانه ترس او نیست؛ نشانه آن است که میداند با چه چیزی طرف است. او اگر نقد میکند، در سطح مبنا نقد میکند. اگر نفی میکند، از درون دستگاه مفهومی نفی میکند. و همین، خود گواهی است بر اینکه نظام، واجد سطحی از عقلانیت و پیچیدگی است که نمیتوان با شعار و هیجان آن را فروکاست.
اساساً یکی از بنیادهای نهادینگی و دوام این نظام، همین وجه متمایز و ممتاز فلسفی آن است؛ پیوندی که میان سنت حکمی، فقه شیعی و تجربه تاریخی ملت برقرار شده است. این پیوند، امر سادهای نیست. دشمنان بیرونی، از جمله رژیمی که کودککشی را به سیاست رسمی بدل کرده، این لایه را درک نمیکنند. آنان سیاست را صرفاً در سطح قوا و ابزار میبینند، حال آنکه اینجا با یک صورتبندی تمدنی مواجهاند.
میتوان مخالف بود، میتوان منتقد بود، میتوان حتی منکر شد؛ اما نمیتوان انکار کرد که این نظام، در سطحی عمیقتر از منازعات روزمره، بر یک بنیان فلسفی استوار است. و شاید راز آنکه فیلسوفان شمشیر نمیکشند، این باشد که آنان با یک پدیده سطحی مواجه نیستند، بلکه با کلیتی پیچیده، ریشهدار و دارای منطق درونی طرفاند. باری، شمشیر برای سطح است؛ اما فلسفه برای عمق.