سرویس فرهنگ و هنر مشرق - فیلم «سقف» به نویسندگی علیمحمد حسامفر و کارگردانی ابراهیم امینی، با تهیهکنندگی سعید خانی، ظاهراً قرار بوده یک طنز خانوادگی هوشمندانه با زمینه جنگ ۱۲ روزه باشد، اما در عمل به یکی از ضعیفترین و فرصتطلبانهترین آثار جشنواره فجر ۱۴۰۴ تبدیل شده است.
استفاده از موضوع دردناک و ملی «جنگ دوازده روزه» به عنوان بستر یک کمدی خانوادگی، نه تنها خلاقانه نیست، بلکه به شدت سطحی، بیمسئولانه و حتی توهینآمیز به نظر میرسد؛ گویی سازندگان فقط به دنبال سوءاستفاده ابزاری از یک فاجعه واقعی برای جذب مخاطب عام بودهاند، بدون اینکه حتی ذرهای عمق، احترام یا نوآوری به آن اضافه کنند.
ساختار روایی فیلم بر پایه یک موقعیت کاملاً تکراری و خستهکننده بنا شده: خانوادهای که در یک فضای بسته گیر افتادهاند و باید با هم کنار بیایند. این ایده که میتوانست به استعارهای قدرتمند از جامعه در بحران تبدیل شود، اینجا به یک موقعیت کلیشهای و بیرمق تقلیل یافته که هیچ عمق یا تأمل واقعی ندارد.
شخصیتها به جای مواجهه واقعی با ترسها و ضعفهایشان، درگیر دعواهای سطحی، لودگیهای پیشپاافتاده و شوخیهای تکراری میشوند که خیلی زود از خنده میافتد و به کسالت تبدیل میشود.

طنز موقعیتها نه از تضادهای هوشمندانه و لایهدار، بلکه از اغراقهای مصنوعی، دیالوگهای ضعیف و موقعیتهای کشدار شکل گرفته که اغلب نه خندهدار هستند، نه انتقادی و نه تأملبرانگیز؛ فقط یک تلاش مذبوحانه و ناشیانه برای پر کردن زمان فیلم و پر کردن سالن جشنواره.
کارگردانی ابراهیم امینی که ظاهراً میخواست «مینیمال و واقعگرا» باشد، در واقعیت به یک بیرمقی کامل بصری و خلاقیتی صفر منجر شده است. میزانسنهای ساده نه نشانه هنرمندی، بلکه نشانه ابتداییبودن و عدم فکر است؛ هیچ قاب، زاویه یا حرکتی وجود ندارد که چشم را بگیرد، احساسی منتقل کند یا حتی لحظهای مخاطب را نگه دارد. ریتم فیلم آنقدر کند، یکنواخت و خوابآور است که ارتباط عاطفی ادعایی خیلی زود قطع میشود و تماشاگر احساس میکند دارد یک تئاتر خانگی آماتور و بیجان را تحمل میکند.
بازی بازیگران – حتی با حضور نامهای شناختهشده مانند سام درخشانی – عمدتاً درجا میزند؛ تحول شخصیتی ادعایی آنقدر نامحسوس، تدریجی و بیتأثیر است که در نهایت هیچ تغییری رخ نمیدهد و همه به همان آدمهای معمولی، بیتفاوت و بیعمق اول فیلم برمیگردند.
اگر اسرائیل به ایران هم حمله نکند، مردم ایران خودشان یکدیگر را نابود خواهند کرد چون در قعر سطحینگری و فرصتطلبی دست و پا میزند. فیلم تولید سینمایی فارابی یک سقف سست که حتی نمیتواند خودش را نگه دارد، چه برسد به اینکه بخواهد سقف انتظارات را بالا ببرد! از منظر مضمونی هم فیلم کاملاً شکست خورده است. جنگ را نه به عنوان آزمون اخلاقی عمیق، بلکه به عنوان یک بهانه سطحی برای جمع کردن خانواده دور هم نشان میدهد. تمسخر بیش از حد «همدلی» و «انسانیت» بدون هیچ پرداخت واقعی، عمیق یا باورپذیر، به شعارهای توخالی و تکراری پوچگرایانه ختم میشود – همان چیزی که ظاهراً فیلم میخواست از آن فرار کند، اما دقیقاً در آن غرق شده. در نهایت «سقف» نه تنها در انتقال پیام انسانی و تربیتی ناکام است، بلکه حتی در سرگرم کردن ساده مخاطب عام هم شکست میخورد؛ فیلمی بیاثر و که فقط یادآوری میکند اگر اسرائیل به ایران هم حمله نکند، مردم ایران خودشان یکدیگر را نابود خواهند کرد چون در قعر سطحینگری و فرصتطلبی دست و پا میزند. فیلم تولید سینمایی فارابی یک سقف سست که حتی نمیتواند خودش را نگه دارد، چه برسد به اینکه بخواهد سقف انتظارات را بالا ببرد!
از منظر مضمونی هم فیلم کاملاً سطحی عمل کرده است. جنگ را نه به عنوان یک رخداد پیچیده و چندلایه، بلکه به شکل یک بهانه ساده برای تحقیر مفهوم خانواده استفاده کرده است.
«سقف» یک تلاش مذبوحانه برای پوشاندن یک فاجعه سینمایی زیر نقاب «هنر ملی»! ابراهیم امینی، که تازه دومین فیلم بلندش را ساخته، با این اثر نه تنها هیچ خلاقیتی نشان نداده، بلکه به شکل شرمآوری از جنایت جنگی رژیم صهیونیستی و درد واقعی مردم ایران سوءاستفاده کرده تا یک کمدی خانوادگی بازاری «برفوش» بسازد

این فقدان مطلق استعداد، بیفکری محض و کارگردانی آماتور است که حتی نمیتواند یک قاب همدلانه از خانواده ایرانی ارائه دهد. لودگیهای تکراری، دیالوگهای مرده، موقعیتهای کلیشهای که حتی یک لبخند واقعی نمیآورند. جنگ ۱۲ روزه را به یک بهانه سطحی برای دعوای خانوادگی در ویلا تقلیل دادهاند؛ انگار تهاجم به خاک ایران فقط یک دکور برای شوخیهای پیشپاافتاده است.
«سقف» نه تنها یکی از ضعیفترین آثار جشنواره است، بلکه نمونهای بارز از فرصتطلبی سینمایی، بیمسئولیتی و خیانت به درد واقعی مردم به حساب میآید. فیلمی که نه سرگرم میکند، نه فکر میاندازد و نه حتی ارزش یک بار تماشا را دارد. فقط یک سقف ترکخورده و در حال فروپاشی که زودتر از آنچه فکر میکنید، زیر آوار خودش دفن میشود. بازیگران نامآشنا هم در این باتلاق غرق شدهاند؛ سام درخشانی و بیژن بنفشهخواه با آن چهرههای خسته، انگار خودشان هم از بودن در این پروژه پشیمانند. پایانبندی اصلاً وجود ندارد؛ همه چیز رها، بیمعنا و فراموششدنی. این فیلم نه تنها هیچ پیامی ندارد، بلکه توهین به هوش مخاطب و خیانت به قربانیان واقعی جنگ است. یک سقف ترکخورده، سست و افتضاح که زودتر از آنچه فکر میکنید فرو میریزد و زیر آوارش فقط یک پیام میماند: سینمای ما هنوز در قعر فرصتطلبی و بیمسئولیتی دست و پا میزند.
در این اثر نه تنها هیچ نوآوری یا عمقی به نمایش نگذاشته، بلکه به شکلی شرمآور از یکی از تلخترین لحظات تاریخ اخیر ایران – جنگ ۱۲ روزه – سوءاستفاده کرده تا یک کمدی خانوادگی بیمزه، بیروح و پیشپاافتاده تحویل دهد.
فیلمساز ادعا میکند که «سقف» یک نگاه متفاوت به بحران است، اما در واقعیت فقط یک موقعیت تکراری و خستهکننده ساخته: چند آدم معمولی که در ویلا گیر افتادهاند و با هم دعوا میکنند، شوخیهای بیمزه میسازند و در نهایت ظاهراً «همدلی» پیدا میکنند. این ادعای «انگلگونه» بودن فیلم – یعنی اینکه شخصیتها در یک فضای بسته همدیگر را تحقیر و خرد میکنند – کاملاً پوچ است؛ چون هیچ تحلیلی، هیچ عمقی و هیچ نقد اجتماعی واقعی در کار نیست. فقط لودگیهای سطحی، دیالوگهای ضعیف و موقعیتهایی که حتی یک لحظه خنده واقعی ایجاد نمیکنند.

آرش (شخصیت اصلی) و دیگر اعضای خانواده نه تنها تحول درستی ندارند، بلکه درجا میزنند و در نهایت همان آدمهای بیتفاوت و خودخواه اول فیلم باقی میمانند. فیلم حتی نمیتواند از پس طنز موقعیت بربیاید؛ چه برسد به اینکه بخواهد پیام انسانی یا تربیتی بدهد. مشکلات فنی، ریتم خوابآور، میزانسن ابتدایی و فقدان هرگونه خلاقیت بصری هم مزید بر علت شده و تجربه تماشای فیلم را به یک شکنجه طولانی تبدیل کرده است.
«سقف» نه تنها یکی از ضعیفترین آثار جشنواره است، بلکه نمونهای بارز از فرصتطلبی سینمایی، بیمسئولیتی و خیانت به درد واقعی مردم به حساب میآید. فیلمی که نه سرگرم میکند، نه فکر میاندازد و نه حتی ارزش یک بار تماشا را دارد. فقط یک سقف ترکخورده و در حال فروپاشی که زودتر از آنچه فکر میکنید، زیر آوار خودش دفن میشود.












