داستان شبلی و مورچه؛ پیامی جاودانه از سعدی

بیتوته جمعه 10 بهمن 1404 - 23:59

داستان شبلی و مورچه؛ پیامی جاودانه از سعدی



حکایت سعدی, بوستان سعدی

حکایت های بوستان سعدی

 

مشرف‌الدین مصلح شیرازی، معروف به سعدی، شاعر و نویسنده بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. تخلص «سعدی» را از نام اتابک مظفرالدین سعد گرفته است. احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ ه.ق در شیراز زاده شد. در جوانی در مدرسه نظامیه بغداد به تحصیل ادبیات، فقه، کلام و حکمت پرداخت و سپس به شام، مراکش، حبشه و حجاز سفر کرد.

 

پس از بازگشت به شیراز، شاهکارهایش را خلق کرد: «بوستان» را در سال ۶۵۵ ه.ق به نظم درآورد و «گلستان» را در سال ۶۵۶ ه.ق نوشت. علاوه بر این، قصیده، غزل، رباعی، ترجیع‌بند و آثار عربی نیز از او به‌جا مانده که در «کلیات سعدی» جمع‌آوری شده‌اند. سعدی بین سال‌های ۶۹۰ تا ۶۹۴ ه.ق در شیراز درگذشت و همان‌جا دفن شد.

 

حکایت سعدی, بوستان سعدی

حکایت درباره مهربانی

 

داستان مورچه و شبلی  

یکی سیرت نیکمردان شنو

اگر نیکبختی و مردانه رو

که شبلی ز حانوت گندم فروش

به ده برد انبان گندم به دوش

نگه کرد و موری در آن غله دید

که سرگشته هر گوشه‌ای می‌دوید

ز رحمت بر او شب نیارست خفت

به مأوای خود بازش آورد و گفت

مروت نباشد که این مور ریش

پراکنده گردانم از جای خویش

درون پراکندگان جمع دار

که جمعیتت باشد از روزگار

چه خوش گفت فردوسی پاک زاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است

سیاه اندرون باشد و سنگدل

که خواهد که موری شود تنگدل

مزن بر سر ناتوان دست زور

که روزی به پایش در افتی چو مور

درون فروماندگان شاد کن

ز روز فروماندگی یاد کن

نبخشود بر حال پروانه شمع

نگه کن که چون سوخت در پیش جمع

گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است

تواناتر از تو هم آخر کسی است

 

حکایت سعدی, بوستان سعدی

حکایت‌های آموزنده بوستان سعدی

 

داستان مورچه و مهربانی

روزی روزگاری، در محله‌ای شلوغ و پر رفت‌ و آمد، مردی به نام شبلی زندگی می‌کرد. او گندم‌فروشی ساده بود که با کار و تلاش روزگار می‌گذراند. یک روز، مثل همیشه، کیسه‌ای پر از گندم را روی دوشش گذاشت تا به روستای نزدیک ببرد. در راه، وقتی کیسه را زمین گذاشت تا کمی استراحت کند، چشمش به مورچه‌ای کوچک افتاد. مورچه با عجله و سرگردانی بین دانه‌های گندم این‌طرف و آن‌طرف می‌دوید، انگار گمشده بود یا جای خودش را پیدا نمی‌کرد.

 

شبلی دلش به حال مورچه سوخت. با خودش فکر کرد: «این موجود کوچک چه گناهی داره؟ اگه من این کیسه رو ببرم، شاید این مورچه از خونه و زندگی‌اش دور بمونه.» تصمیم گرفت مهربونی کنه. به جای اینکه بی‌تفاوت راهش رو ادامه بده، مورچه رو با احتیاط برداشت و به جایی که فکر می‌کرد خونه‌ی مورچه‌�

منبع خبر "بیتوته" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.