خبرگزاری مهر - گروه استانها: از صبح چندین بار با من تماس گرفتند و گفتند جایگاه ما در مسیر است و باید تعطیل شود. گفتم ابتدا باید با حراست شرکت گاز هماهنگ کنم. آنها اطلاع بیشتری ندادند تا اینکه حدود ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر، مجدداً از کلانتری تماس گرفتند. من رفتم و جایگاه را بستم.
صدای جمعیت از حوالی ساعت ۶:۳۰ بلند شد. مردم دستهدسته از سمت میدان معلم به سمت باهنر میرفتند. جایگاه ما روبهروی اداره کل تبلیغات اسلامی بود. جمعیت در گروههای اول و دوم، مردم عادی شهر بودند که شعار میدادند و دست میزدند.
خرابکاران که حدود ۲۰ تا ۴۰ نفر بودند و چهرههای خود را پوشانده بودند، در بین دستههای سوم و چهارم حرکت میکردند. حوالی ساعت ۸:۳۰ به اداره کل تبلیغات رسیدند و دوربینهای آنجا را نیز شکستند.
وقتی از لاین مقابل، نیروهای امنیتی و انتظامی را در جلوی جایگاه پمپ ما دیدند، شروع به پرتاب آجر از آن سمت بلوار به سمت ما کردند. من در ردیف سوم و در قسمت عقب جایگاه ایستاده بودم که یک آجر به قفسه سینهام برخورد کرد و از شدت ضربه به زمین خوردم.
چگونه ممکن است مردمی که امنیت خود را مدیون این نیروهای حافظ امنیت هستند و هر روز شاهد تلاش آنها برای مقابله با دزدان و کلاهبرداران هستند، به جان و اموال همین نیروها آسیب بزنند؟
حوالی ساعت ۹ شب، بخشی از جمعیت در حال بازگشت از میدان معلم بودند. برخی از مردم برای استفاده از سرویس بهداشتی به پمپبنزین میآمدند و سپس میرفتند.
آخرین دسته که رسید، افرادی با هیکلهای درشت آمدند. حدود ۷ یا ۸ نفر با لباسهای غیرایرانی که نشان میداد اتباع خارجی هستند و هیچکدام فارسی صحبت نمیکردند. فقط یکی از آنها که لباس و شلوار سفید پوشیده بود، فارسی حرف میزد. یک تیرآهن را به وسط بلوار آوردند و دو سه جوان هم گلدانهای ما را بلند کردند و وسط بلوار انداختند تا راه بسته شود. سپس رفتند.
راه کاملاً بسته شده بود. مردم در این گیرودار گرفتار شده بودند. زنی مرتب میگفت: «بچهام مریض است، بگذارید بروم.» اما راهش نمیداد. رفتم و گفتم: «راهش را باز کنید، بچه مریض دارد. گناه دارد.» بالاخره به او راه دادند. اما خرابکاران به سمت هر ماشینی که رد شد، آجر و موزاییک پرتاب میکردند و به شیشه و بدنه خودروها آسیب میزدند.
همان فرد فارسیزبان که همراه آن گروه غیرایرانی آمده بود، برای آتشزدن بنزین تقاضا کرد. گفتم: «نداریم. همه پمپ بسته و قطع است.» ما استرس زیادی داشتیم، زیرا مخزنی با ۹۰ هزار لیتر بنزین وجود داشت و اطراف آن هم چندین خانه مسکونی بود. من نگران مردم و به ویژه زنان و کودکان ساکن آن خانهها بودم.
او فندک را گرفت و زیر نازل برد. من به همراه برادرم فوراً فندک انداختیم کنار. بلافاصله او چاقو را از لباسش بیرون آورد. زن برادرم هم آنجا بود و از ترس جیغ کشید.
فوراً دوستانش آمدند، دستش را کشیدند و بردند. او گفت: «فردا شب میآیم و آتشت میزنم.» سپس آنها رفتند.
به محض اینکه آنها رفتند، من به همراه نیروهای جایگاه با کپسولهای آتشنشانی شروع به خاموش کردن آتشهای ایجاد شده کردیم. به سختی تیرآهن را از وسط بلوار برداشتیم و سریع نردهها را جمع کردیم. سپس به کارکنان گفتم زمین را جارو کنند.
بعد از آن، ماشینهای ضدشورش آمدند. یکی از همان خرابکاران را دستگیر کرده بودند. او به قدری زور داشت که از داخل ماشین را تکان میداد.
آن شب خرابکارها تابلوها را کنده بودند، نردهها را کنده بودند ریخته بودند وسط خیابان، جایگاه کارتخوان بیسیم را از جا کنده بودند، لاستیک و درخت آتش زده بودند. در بین خرابکاران حتی دو یا سه درصد از کل جمعیت یزدی نبودند. این خرابکاران، تیمهای سازمانیافتهای بودند که افرادی را جمع کرده و هدایت میکردند.











