به گزارش ایرنا، دیپلماسی میان ایران و ایالات متحده بار دیگر در نقطهای مبهم و پیشبینیناپذیر قرار گرفته است؛ جایی که مرز میان گفتوگو و تقابل، بیش از هر زمان دیگری باریک شده و اعتماد به روندهای اعلامی با تردیدهای جدی روبهرو است. مجموعه تحولات اخیر نشان میدهد آنچه در ظاهر بهعنوان مسیر مذاکره از سوی ایالات متحده دنبال میشد، در عمل میتواند بخشی از آرایش پیچیدهتری باشد که همزمان دیپلماسی و فشار حداکثری را پیش میبرد.
دور نخست مذاکرات غیرمستقیم ایران و ایالات متحده با میانجیگری عمان در ۲۳ فروردین ۱۴۰۴ و با حضور استیو ویتکاف، نماینده ویژه رئیسجمهور آمریکا، آغاز شد؛ مسیری که طی پنج دور گفتوگو ادامه یافت و قرار بود در آستانه دور ششم وارد مرحلهای تعیینکننده شود. با این حال، این روند دیپلماتیک ناتمام ماند و در نهایت، در بامداد ۲۳ خردادماه، ایران هدف تجاوز نظامی رژیم صهیونیستی قرار گرفت، اتفاقی که عملا پرونده مذاکرات را وارد وضعیت تعلیق کرد.
این همزمانی، بهسرعت در کانون توجه تحلیلگران و رسانهها قرار گرفت و این گزاره را برجسته کرد که ایالات متحده از مسیر مذاکرات، نوعی اطمینان سیاسی و دیپلماتیک به ایران القا کرده تا زمینه برای یک حمله نظامی غافلگیرانه از سوی متحد منطقهای آن یعنی رژیم اسرائیل فراهم شود. از این زاویه، گفتوگوها نه بهعنوان ابزاری برای حل اختلاف، بلکه به مثابه پوششی برای مدیریت زمان و کاهش سطح آمادگی تهران تفسیر شد.
در چنین فضایی، نقش و جایگاه استیو ویتکاف بیش از پیش زیر ذرهبین افکار عمومی قرار گرفت و این پرسش جدی مطرح شد که آیا نماینده ویژه کاخ سفید در تقابل با جریانهای جنگطلب و تندرو در واشنگتن ناکام مانده یا خود او نیز بخشی از همین راهبرد دوگانه در قبال ایران بوده، راهبردی که دیپلماسی را در ظاهر پیش میبرد اما همزمان سیاست تحریم اقتصادی، فشار و تقابل نظامی را در دستور کار دارد.
در همین چارچوب، نقشآفرینی ایالات متحده در حاشیه مجمع جهانی اقتصاد در داووس نیز به این تردیدها دامن زد؛ جایی که این مجمع تحت فشار رادیکال های آمریکایی - صهیونیستی، دعوت خود از سیدعباس عراقچی، وزیر امور خارجه ایران را پس گرفت؛ آنهم در شرایطی که گمان میرفت امکان رایزنی غیرمستقیم یا چندجانبه میان او و استیو ویتکاف در سوئیس وجود داشته باشد.
یکی از برجستهترین نمونههای ناکامی ویتکاف، همین تلاش نافرجام برای برقراری تماس با وزیر خارجه ایران در حاشیه مجمع اقتصادی جهانی داووس بود. استیو ویتکاف علنا اعلام کرد که «به دیدار با وزیر خارجه ایران در داووس چشم دوخته بودم» و همزمان از لغو دعوت عراقچی ابراز تاسف کرد زیرا ظاهرا معتقد بود این کانال ارتباطی ضروری است. او حتی در چند مصاحبه ادعا کرد که مذاکره با ایران باید اتفاق بیفتد و میتواند شامل مسائل موشکی و غنیسازی در ایران باشد. اما این موضع با فشارهای داخلی کاخ سفید برخورد کرد. لابیهای رادیکال که اغلب با منافع اسرائیل همسو هستند، ویتکاف را به عقبنشینی وادار کردند.
این رفتار نهتنها مسیرهای حداقلی دیپلماسی را مسدود کرد بلکه این تحلیل را پررنگتر کرد که یا نماینده ویژه رئیسجمهور آمریکا اساسا توان پیشبرد دیپلماسی با ایران را ندارد یا بار دیگر در برابر جریانهای مسلط و فشارهای جنگطلبانه تسلیم شده و از ایفای نقش مستقل دیپلماتیک بازمانده است.
ویتکاف؛ نمایندهای خارج از سنت دیپلماسی
استیو ویتکاف برخلاف چهرههای کلاسیک سیاست خارجی آمریکا، نه محصول دستگاه دیپلماسی این کشور است و نه سابقهای در وزارت خارجه یا نهادهای حرفهای سیاستگذاری بینالمللی دارد. او بیش از آنکه یک دیپلمات باشد، یک چهره اقتصادی و نزدیک به حلقه تصمیمسازی سیاسی کاخ سفید است؛ فردی که ورودش به پروندههای حساس سیاست خارجی، نماد تغییری ساختاری در شیوه مدیریت بحرانها از سوی واشنگتن تلقی میشود.
انتصاب ویتکاف بهعنوان نماینده ویژه رئیسجمهور آمریکا، همزمان با کمرنگشدن نقش دیپلماتهای حرفهای و کارشناسان باسابقه وزارت خارجه در فرآیند تصمیمسازی سیاست خارجی رخ داد. در این چارچوب، مذاکره نه بر پایه قواعد تثبیتشده دیپلماسی بلکه در قالب ماموریتهای شخصی، پیامرسانیهای غیرنهادی و تصمیمهای کوتاهمدت پیش میرود؛ روندی که عملا جای گفتوگوی نهادمند را با تعاملات فردمحور عوض کرده است.

نبود چهرههای دیپلماتیک باتجربه در کاخ سفید و سپردن پروندههای پیچیدهای مانند مورد ایران به افرادی خارج از سنت دیپلماسی، نهتنها بر ابهام راهبردی آمریکا اضافه کرده بلکه این تصور را نیز تقویت کرده که مذاکرات بیش از آنکه ابزار حل اختلاف باشند، به اهرمی تاکتیکی در خدمت سایر گزینهها، از جمله فشار و تقابل، تبدیل شدهاند. در چنین فضایی، نقش ویتکاف بیش از آنکه نقش یک میانجی دیپلماتیک باشد به ماموریتی سیاسی با کارکردی دوگانه شباهت پیدا میکند.
هرچند که استیو ویتکاف را بسیاری دوست قدیمی ترامپ و صاحب نفوذ بر او می دانند اما تجربه تماسهای او با ایران در قریب به ده ماه گذشته نشان می دهد که او نتوانسته مدیریت موثری داشته باشد، تاثیرگذاری او در کاخ سفید کاهش یافته و مواضع پر از تناقض، کار دست او داده است. بسیاری از گزارش های رسانهای نشان میدهد که او اغلب در جلسات داخلی کاخ سفید نادیده گرفته میشود، جایی که صدای لابیهای رادیکال آمریکایی-اسرائیلی مانند AIPAC، غالب است.
مواضع ویتکاف نیز پر از تناقض است و پیام واحدی به ایران ارسال نمیکند. به عنوان نمونه، او در آوریل ۲۰۲۵ اعلام کرد که «ایران باید غنیسازی هستهای را کاملا حذف کند و حتی یک درصد هم مجاز نیست». این موضع چندبار تغییر کرد و او در چند مقطع زمانی ادعا کرد که «غنیسازی در سطح پایین ممکن است قابل قبول باشد». البته این رویکرد نیز با انتقادهای داخلی در کاخ سفید روبهرو شد و استیو ویتکاف با عدم پافشاری بر روی آن از این سیاست اعلامی در قبال برنامه هستهای مطلوب ایران از منظر آمریکا هم عقب نشست. ناگفته پیداست که این نوسانها در موضع گیری که شاید بخشی از آن به دلیل فشارهای ترامپ و حلقه نزدیکانش است، اعتماد طرف ایرانی را کاهش داده و روند مذاکره را به بنبست کشانده است. از سوی دیگر مواضع متناقض شخص ترامپ هم نماینده ویژه او را در موقعیت ضعیفتری قرار میدهد.
شکاف در قلب کاخ سفید؛ از «مگا» تا نئوکانها و سایه لابی صهیونیستی
درون کاخ سفید، سیاست آمریکا در قبال ایران در میدان کشاکش چند جریان قدرتمند و گاه متعارض شکل میگیرد. از یکسو بدنه رای دونالد ترامپ که به جریان «MAGA» شناخته میشوند؛ طیفی که با شعار «اول آمریکا» بهشدت نسبت به مداخله خارجی بدبین است و تجربه جنگهای پرهزینه در خاورمیانه را نماد اتلاف منابع و فرسایش قدرت داخلی آمریکا میداند. این جریان، اگر چه در سطح گفتمانی مواضعی تند دارد اما در عمل خواهان عدم ورود آمریکا به جنگهای جدید و تمرکز بر اقتصاد، مهاجرت و بازسازی قدرت داخلی است.
در سوی دیگر، طیفی از سیاستمداران جنگطلب و نئوکانها قرار دارند که همچنان منطق فشار حداکثری، بازدارندگی نظامی و حتی تقابل مستقیم را تنها راه مواجهه با ایران میدانند. چهرههایی چون مارکو روبیو، وزیر امور خارجه و جیدی ونس، معاون اول رئیسجمهور در این اردوگاه تعریف میشوند؛ جریانی که پیوندی ساختاری با لابیهای پرنفوذ صهیونیستی دارد و امنیت رژیم صهیونیستی را نهفقط یک اولویت منطقهای بلکه بخشی از هویت سیاست خارجی آمریکا تلقی میکند. این لابی با نفوذ گسترده در کنگره، رسانهها و ساختار تصمیمسازی، نقشی تعیینکننده در محدودسازی مسیرهای دیپلماتیک و تقویت گزینههای تقابلی ایفا میکند.

مجموع این شکافها و فشارهای همزمان، دیپلماسی آمریکا در قبال ایران را به صحنهای از تناقض و دوگانگی تبدیل کرده؛ جایی که نمایندگانی چون استیو ویتکاف میان مطالبات پایگاه ضدجنگ «مگا»، فشار نئوکانها و وزن سنگین لابی صهیونیستی گرفتار میشوند. در چنین شرایطی، تردید درباره استقلال عمل ویتکاف و امکان پیشبرد واقعی دیپلماسی، نه یک پرسش حاشیهای بلکه بازتابی از بحران تصمیمگیری در کاخ سفید است.
بحران ترامپی؛ فروپاشی نظم بینالمللی و حذف دیپلماسی
فراتر از پرونده ایران، آنچه امروز بسیاری از کشورهای جهان را درگیر کرده، شخص دونالد ترامپ و شیوه حکمرانی اوست؛ رئیسجمهوری که با خروجهای پیاپی از نهادهای بینالمللی، از توافقهای چندجانبه گرفته تا سازمان جهانی بهداشت، عملا خود را فراتر از قواعد و سازوکارهای نظم جهانی تعریف میکند. در این چارچوب، تصمیمگیریهای یکجانبه واشنگتن نهتنها بر سرنوشت آمریکا بلکه بر معادلات امنیتی، اقتصادی و سیاسی جهان سایه انداخته است.
رفتارهای کمسابقهای چون ربودن رئیسجمهور یک کشور، طرح علنی ایده خرید و الحاق گرینلند به ایالات متحده، انتشار چتها و مکاتبات خصوصی با رهبران جهان و مداخله مستقیم در امور داخلی کشورها از جمله ایران تصویری از سیاست خارجی آمریکا نشان داده که بیش از آنکه متمرکز بر دیپلماسی باشد بر شوک، فشار و بیثباتسازی استوار است. این رویکرد، با پشتیبانی مشاوران جنگطلب و حلقههای تندرو، بهطور مستقیم به تضعیف قواعد بینالمللی و بیاعتنایی به حاکمیت کشورها منتهی شده است.
در چنین ساختاری، طبیعی است که دیپلماتها و سیاستمداران باسابقه جایی در دولت ترامپ نداشته باشند و جای آنها را چهرههای غیرحرفهای، امنیتی یا ایدئولوژیک بگیرند. حاصل این وضعیت، سیاست خارجی است که نه قابل پیشبینی است نه پاسخگو و نه متکی بر عقلانیت نهادی؛ بحرانی که امروز تنها متوجه ایران نیست بلکه به مسئلهای جهانی بدل شده و نظم بینالمللی را در معرض فرسایش و آشفتگی کمسابقه قرار داده است.