بیش از سه دهه پیش، نوجوانی بودم که جهان را از قاب فوتبال میدیدم. همان سالها که هر هفته منتظر دنیای ورزش میماندم تا عکسهای رنگی وسطش را جدا کنم. فصل ۱۹۹۰–۱۹۸۹ ایتالیا؛ یک بازی سرنوشتساز: ناپولی مقابل یوونتوس. مارادونا در همان نیمهی اول دو گل زد—دقیقهی ۱۳ و ۲۸—و بازی، پیش از سوت پایان، تمامشده به نظر میرسید. در همان روزها، خبر سقوط مانوئل نوریهگا هم با همین ضرباهنگ پخش شد. اتفاقاً یکی از دلایل اعلامی در پاناما نیز—مانند ونزوئلا—موضوع مواد مخدر بود. بنابراین وقتی امروز همان الگو تکرار میشود، اینبار در ونزوئلا و با همان زبان آشنا، واقعیت این است که با پدیدهای تازه روبهرو نیستیم.
اما این منطقِ نمایش میل دارد خودش را تعمیم دهد. همان زبانی که ونزوئلا را «تمامشده» روایت میکند، آرامآرام به سراغ ایران هم میآید؛ با همان شتاب، همان قطعیت، و همان خیالِ پایان نزدیک. گویی تاریخ را میشود مثل مسابقه دید، جامعه را مثل صحنه، و سیاست را مثل برنامهای که مجریاش از پیش میداند چه زمانی باید پرده را پایین بکشد. درست همینجا خطا آغاز میشود.
چون ایران، سینما نیست.
این یادداشت نه برای تطهیر قدرت نوشته شده و نه برای خاموشکردن اعتراض. نه رنج را انکار میکند، نه خشم را داوری میکند، و نه برای تشویق به سکوت یا ترغیب به مطالبهگری نوشته شده است. هدفش فقط شکستن یک تصویر خطرناک است؛ تصویری که ایران را به «پروژهای نمایشی» تقلیل میدهد؛ پروژهای که میشود از بیرون قاب دید، دربارهاش تصمیم گرفت، و بعد کنار گذاشت.
این تصویر را چه کسانی میسازند؟
بخشی از آن محصول رسانههایی است که منطق خبر فوری را به سیاست تعمیم میدهند؛ بخشی دیگر، نتیجه سیاستمدارانی است که جهان را با زبان شوک، تهدید و تیتر اداره میکنند؛ و بخشی نیز ناخواسته در مصرف این روایت، در بازنشر قطعیتهای زودرس، و در تبدیل تحلیل به پیشگویی شکل میگیرد. «سقوط نمایشی» فقط یک تحلیل غلط نیست؛ روایتی است که اگر جا بیفتد، تصمیمهای غلط میسازد—هم در بیرون، هم در درون.
برای آمریکای لاتین، این منطق روایت ناآشنا نیست. تاریخ آن منطقه بارها با کودتا، اشغال، دستگیریهای ناگهانی و تغییرات ضربتی روایت شده است. در چنین حافظهای، «سقوط» میتواند شبیه یک رویداد تلویزیونی جلوه کند، چون پیشتر بارها تجربه شده است. اما ایران در چنین حافظهای زندگی نمیکند. اینجا سرزمینی است که تاریخ آهسته حرکت میکند. در ایران، هیچچیز ناگهانی تمام نمیشود. قدرتها آمدهاند و رفتهاند، شکستها و اشغالها رخ دادهاند، اما نه با قطع ناگهانی، بلکه لایهلایه. ایران کشوری است که تحقیر شده، باخته، زخم خورده، اما درونیِ استعمار نشده است. تاریخ، جامعه و سیاست در این سرزمین از هم جدا نیستند؛ حذف یکی، الزاماً فروپاشی دیگری را رقم نمیزند.
در کنار این تاریخ لایهلایه، روحی جاری است که شاید همیشه فریاد نزند، اما هرگز از میان نمیرود؛ همان روح استقلالطلبی که محمدعلی اسلامی ندوشن از آن سخن میگفت. استقلالطلبی در اینجا نه به معنای انکار خطاهاست و نه نفی نقد؛ به معنای نپذیرفتن «تعریف بیرونی» از سرنوشت است. روحی که ممکن است خسته شود، خاموش بماند یا به حاشیه رانده شود، اما از خود بیگانه نمیشود. این روح را در جنوب دیدهایم، وقتی ایستادن در برابر انگلیس مسئله شد؛ در شمال، در جنگهای ایران و روس؛ در جنگ هشتساله، وقتی اختلافها کنار رفتند و خاک در مرکز ایستاد؛ و در بزنگاههای جدیدتر—از جمله جنگ دوازدهروزه—وقتی جامعه با همهی گلایهها مکث کرد و ایستاد. این اسطورهسازی نیست و تبلیغ هم نیست؛ توصیف یک تجربهی تاریخی تکرارشونده است.
ایران فقط خاک یا دولتِ مستقر نیست. مرزهایی دارد که دیده نمیشوند، اما عبور از آنها دشوار است: مرز حافظهی تاریخی، مرز زبان، مرز روایت، و مرز رنج مشترک. همین مرزهای ناپیداست که اجازه نمیدهد ایران به یک «سکانس پایانی» فروکاسته شود.
این به معنای نفی اعتراض نیست. ایران امروز، ایرانِ اعتراض و مطالبه است؛ و اعتراض در این سرزمین، یک حق است. اما تجربهی تاریخی نشان داده است که اعتراض در ایران معمولاً جایی مکث میکند که به نفی خود ایران تبدیل نشود؛ مرزی ناپیدا که بسیاری—حتی معترضان—از آن عبور نمیکنند، نه از سر رضایت، بلکه از سر فهم تاریخیِ هزینهها و پیامدها.
پیام سیاستی این متن ساده است، نه سادهانگارانه:
خطای روایت، خطای تصمیم میسازد.
هر تحلیلی که ایران را در قالب «پایان نزدیک» بفهمد، چه در سیاست خارجی، چه در رسانه، و چه در کنش اجتماعی، دیر یا زود به محاسبهای نادرست میرسد. ایران را نمیشود با سناریوهای آماده فهمید، و نمیشود با منطق نمایش دربارهاش تصمیم گرفت.
این یادداشت نمیگوید همهچیز خوب است و نمیگوید اعتراض نکنید. فقط میگوید ایران را با روایتهایی که پایان را از پیش اعلام میکنند قضاوت نکنید. ایران مانند بسیاری کشورها نیست؛ نه از سر برتری، بلکه از سر تفاوت در منطق تاریخ. ایران را نمیشود «تمام کرد».
این سرزمین،
نه فیلمی با پایان معلوم،
که مسئلهای است باز
در دلِ زمان.
*سیاستپژوه
۲۴۲۲۴۲












