ندا حیدری در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری مهر، درباره اینکه چرا در داستانهایش از عنصر «سفر» استفاده میکند، گفت: من در سفر، بیش از تجربه مقصد، خودم را تجربه و فهم میکنم. این فهم، ضمیمه است به مکان و جغرافیا. در نتیجه، جریان داستان بین ذهن و قلم برای من، در بهترین حالت در بستر جغرافیا حرکت دارد.
او در اینباره افزود: گاهی تلاشی برای این کار نمیکنم اما واقعیت تجربهشده برای من این است که من در سفر، نِویساترم و حتی داستانی که مینویسم پیوسته به سفر است. اجازه بدهید در این گفتوگو «سفر در داستان» را معادل با «انعکاس جغرافیا در داستان» در نظر بگیریم. داستان، چیزی جز کشف نیست و سفر هم اینطور است. البته که نوع سفر هم مهم است.
حیدری نظر خود را درباره اینکه «اگر در داستانی از سفر به جایی که واقعی است نوشته شود، مخاطب غیرمستقیم با مختصات فرهنگی و جغرافیایی آنجا آشنا میشود. به این صورت، داستان بهنوعی کارِ کتاب جغرافیا را انجام میدهد و احتمالا نوجوانان راحتتر با این نوع آشنایی با جغرافیای اطرافشان برخورد میکنند. مثل استقبال آنها از داستانهای تاریخی»، اینطور بیان کرد: دارید از یک شمشیر دولبه حرف میزنید. تبدیل داستان به کتاب جغرافیا میتواند خواننده را بهشدت دلزده کند. توضیح ریز به ریز جغرافیای طبیعی، فرهنگی یا سیاسی در داستان، یک بازی از پیشباخته برای نویسنده است. انگار نویسنده آمده و نقش گوگل را بر عهده گرفته! اما اگر به اقتضای داستان و به میزان مورد نیاز داستان، از جغرافیای تازه گفته شود کنجکاویای در خواننده ایجاد میشود که خودش بخواهد برود و بشناسد. حالا با مطالعه یا با سفر!
او در ادامه گفت: از خوشبختیهای من این بود که بعد از انتشار رمان «مامان میشنوی؟» چندین نفر پیام دادند که رفتن به کردستان و دیدن مراسم هزار دف را در برنامه سفرشان گذاشتهاند. راستش من خوشحالم که کسی تا حالا بهم نگفته «یکجوری از هزار دف کردستان نوشتهای که انگار به آنجا سفر کردهایم و آن مراسم را دیدهایم.» البته این شاید یکی از تفاوتهای داستان و سفرنامه باشد.
نویسنده کتاب «مامان میشنوی؟» در پاسخ به این سؤال نیز که «به نظر میرسد نوجوانان سفرنامهخوانی را دوست دارند و احتمالا نوجوانان بالای ۱۵ سال با سفرنامههای بزرگسالان میتوانند خود را سرگرم کنند. چرا برای نوجوانان، سفرنامه یا داستانهایی که به سفر بپردازند (آنطور که به چشم بیاید و بتوان آماری از آن گرفت) تولید نمیشود؟» گفت: من بهطور کلی نمیتوانم این گزاره را تأیید یا رد کنم که «نوجوانان سفرنامهخوانی را دوست دارند.»؛ چون بهطور ویژه ندیدهام که سفرنامهها هیاهو یا حتی گفتوگویی بین نوجوانها ایجاد کند؛ اما معدود سفرنامههایی را هم دیدهام که زبان تازه و امروزی دارند، شرح تجربه سفر هستند نه توصیف مقصد و طنز را چاشنی زبان خود کردهاند که نوجوانها هم خوانندهاش بودهاند.
او افزود: در مورد سفرنامه شاید بشود گفت که پلتفرمهای تصویری و ویدیویی اقبال بیشتری نزد نوجوانها دارند. نوجوانها جهانگردها و ماجراجوها را در پیجهای شبکههای اجتماعیشان دنبال میکنند، نه در کتابهای سفرنامه.
اما در مورد داستانهای سفرناک، کمی نیاز به جرئتمندی داریم برای مکانمند نوشتن. گاهی تلاش زیادی میبینم در داستانهای تألیفی، حتی داستانهای واقعگرا که حرکت در جغرافیا را خیالی پیش ببرند. شاید به خاطر این که داستان، دایره شمول مخاطب بیشتری پیدا کند. من موافق نیستم و فکر میکنم نوجوانها، در هر اقلیم، با هر اقلیم دیگری همراه میشوند. نمونهاش، داستانهای ترجمه مثلا از دیوید آلموند که نوجوانها میخوانند و تا کوچه پسکوچههای فلان منطقه در انگلستان را میشناسند.
ندا حیدری درباره اینکه «ایران پر از مکانهای دیدنی است و اگر بخواهد داستانی بنویسد که سفر به یکی از نقاط این سرزمین باشد و آنجا را برای نوجوانان توصیف کند، کدام شهر و منطقه را انتخاب میکند؟»، عنوان کرد: من شیفته فرهنگ مردمم. سالهاست سفر میکنم برای دیدن مردم، نه اماکن و ابنیه. در سفرهایم شیفتگیای به فرهنگ مردم در نوار جنوبی ایران پیدا کردهام که ناخواسته، مکان بهترین داستانهایم در آن خطه است، از جمله داستان «لنج، رنج» که در کتاب مجموعهداستان «اواخر بهار و اواخر تابستان و اواخر پاییز و تمام زمستان» منتشر شد. دوست دارم از جنوب بیشتر بنویسم. در جنوب، داستان ریخته. فقط باید رسید و جمع کرد.












