ندا گلبهاری؛ خشونت را میتوان به معنای تحمیل رنج یا محروم کردن از لذتی مشروع تعریف کرد و انواع مختلف فیزیکی، کلامی، ساختاری و فرهنگی را برای آن برشمرد. از آنجا که خشونت ساختاری و فرهنگی در مقایسه با دیگر انواع، پنهان و در عین حال بستر ساز آنها هستند بحث از آنها اهمیت ویژه ای پیدا می کند.
به گزارش فرارو، وقتی از خشونت در سطح ساختاری صحبت میکنیم، منظور سطحی فراتر از تعاملات و روابط میانفردی است. در این سطح، مجموعهای از ارزشها، هنجارها و انتظارات فرهنگی، قوانین، شیوه های عادی شده عمل، سیاستگذاریها و همچنین الگوهای توزیع قدرت بهگونهای در کنار هم آرایش می یابند و بازتولید میشوند که زنان در بسیاری از حوزههای کلیدی به فرصتها و منابع برابری در مقایسه با مردان دسترسی ندارند.
چنین وضعیتی آنان را در جایگاهی قرار میدهد که امکان تحقق کامل ظرفیتها و پتانسیلهای انسانیشان محدود میشود و این دقیقا همان معنایی است که در نظریه خشونت ساختاری بیان شده است: محدودشدن فرصتهای تحقق زندگی، نه توسط یک فرد، بلکه به صورت غیر شخصی و توسط آرایش نهادی و فرهنگی یک جامعه. بنابر این تعریف، انواع نابرابری های سیاسی، نابرابری های حقوقی و همچنین نابرابری های اقتصادی، خشونت ساختاری محسوب می شوند.
کار خانگی بی مزد به عنوان نوعی از نابرابری های اقتصادی، یکی از شکلهای خشونت ساختاری در حق زنان است. زن و مرد برای ادامه و مدیریت زندگی در کنار یکدیگر ناچار از نوعی تقسیم کار هستند. تقسیم کاری که بر اساس حق انتخاب، توانمندی ها و امکانات دو طرف مشخص شود. مشکل از آنجا آغاز می شود که این تقسیم کار به تقسیم کار جنسیتی تبدیل می شود. بدان معنا که دسته ای از کارها به عنوان کارهای مختص جنسیت زن (کار خانگی) و دسته ای دیگر به عنوان کارهای مختص جنسیت مرد (نان آوری و کار بیرون از خانه) بازشناخته و از طریق قاعده ها و رویه های تثبیت شده در نهادهای مختلف از جمله آموزش، رسانه، خانواده، سیاست و بازار کار به شکل پایدار و تاریخی به زنان و مردان تحمیل می شود و آنها را از حق انتخاب آزادانه وظایف محروم می کند.
این تقسیم کار از طریق هنجارها و انتظارات فرهنگی نیز پشتیبانی می شود و جنبه ای طبیعی، مشروع و الزام آور پیدا می کند طوریکه خروج از این نقش ها برای طرفین هزینه اجتماعی و اخلاقی دارد. وقتی خروج از نقش با مجازات سمبولیک همراه است یعنی با وضعیتی ساختاری روبرو هستیم.
کار خانگی بخش زیادی از وقت یک زن را به خود اختصاص می دهد و او را از درگیر شدن در فعالیت های اقتصادی درآمدزا محروم می کند اما در اقتصاد رسمی به عنوان «کار» محسوب نمیشود، و مزد، بیمه و بازنشستگی ندارد. اما کاری که تقسیم کار جنسیتی بر عهده مرد گذاشته است در ساختار اقتصادی ارزشمند و دارای مزد است و به سرمایه اقتصادی و درنتیجه قدرت او اضافه میکند. این در حالیست که اگر کار خانگی متوقف شود، مرد نمی تواند با خیال آسوده به کار بیرون از خانه بپردازد و خانواده و اقتصاد از کار میافتد.
این امر زن را از استقلال مالی محروم می کند، به لحاظ اقتصادی وابسته به مرد نگه می دارد و درنتیجه در مقایسه با مرد محدودیت های بیشتری برای او ایجاد می کند. این محدویت مثل زندان رفتن مرد در اثر مهریه؛ آشکار نیست که صدا و منادی عمومی داشته باشد بلکه در حوزه خصوصی اتفاق می افتد و بطور غیرمستقیم باعث می شود که زنان فرصت ها و انتخاب های خود را سانسور کنند، تغییر دهند و یا حتی قربانی کنند.
زنی که به لحاظ اقتصادی وابسته است، آزادی خروج از رابطه و تصمیمگیری درباره یک زندگی نامطلوب و یا خشونت آمیز را ندارد. در چنین شرایطی خشونت خانگی و فردی راحتتر نیز اعمال و تکرار میشود. با این توصیف کار خانگی بدون مزد در در نبود قانون هایی که حقوق مادی زن را به نحو موثری حفاظت و تضمین کنند، یکی از قویترین شکلهای خشونت ساختاری در حق زنان است.
وقتی از کار خانگی سخن میگوییم معمولاً کارهایی به ذهن میآید که اگرچه بدون مزدند، اما دستکم نامگذاری شدهاند: شستوشو، پختوپز، نظافت، یا مراقبت از کودک. این کارها دیده میشوند و در گفتگوهای خانوادگی، روزمره و عمومی قابل اشارهاند. اما بخش گستردهای از کار خانگی وجود دارد که نهفقط بدون مزد است، بلکه بینام و نشان هم هست؛ در زبان روزمره بازنمایی نمیشود، در گفتگوهای عمومی جایی ندارد و در آمار رسمی هم ثبت نمیشود. این همان بخش از کار خانگی است که در پژوهشها به آن «بار ذهنی» گفته میشود.
منظور از بار ذهنی، فرایندهای مداومی است که فرد برای برنامهریزی، سازماندهی، هماهنگی، پیشبینی و مدیریت همزمان امور مختلف روزمره انجام میدهد. این فرایندها معمولاً نامرئیاند، زمان بندی و مرز مشخصی ندارند، بهراحتی قابل اندازهگیری نیستند و مشتمل بر دو بعد شناختی و عاطفی هستند.
کار شناختی مجموعه فعالیتهای فکری را در بر می گیرد که اداره زندگی روزمره خانواده را ممکن میسازد؛ کارهایی همچون برنامهریزی و تصمیمگیری درباره وعدههای غذایی، برنامه کلاسها و رفتوآمد بچهها، تنظیم زمان دیدارها و مناسبتهای خانوادگی، مدیریت هزینهها و پیشبینی نیازهای خانه. این کارها همچنین شامل هماهنگی امور مختلف—از گرفتن وقت پزشک تا تنظیم برنامه اعضای خانواده و همچنین پیگیری و یادآوری تکالیف، موعد پرداختها و دیگر کارهای ضروری است.
کار عاطفی مجموعه تلاشهایی است برای مدیریت و تنظیم احساسات در خانه که اموری همچون آرام کردن فضای خانواده، کاهش تنشها، مراقبت از احساسات کودکان، و حمایت روانی و عاطفی از اعضای خانواده را در برمی گیرد. بخش بزرگی از مراقبت خانوادگی نه عملی، بلکه عاطفی است. زنان در بسیاری موارد از نیازهای خود میگذرند، اضطرابها را در سکوت حمل میکنند و احساساتشان را تنظیم میکنند تا رابطهها حفظ شود و جو خانه متشنج نگردد.
بار ذهنی کار خانگی که بهطور تاریخی و فرهنگی عمدتاً بر دوش زنان قرار گرفته است، می تواند پیامدهایی همچون خستگی شناختی، استرس مزمن، فرسودگی عاطفی و کاهش رفاه ذهنی را به همراه داشته باشد؛ گاه تا آنجا که توان اعتراض و مقاومت را نیز از فرد سلب می کند. این در حالی است که برای اشاره به آن واژههای جاافتاده و رسمی مانند «نانآوری» وجود ندارد و درنتیجه در گفتگوهای عمومی و رسمی جایی ندارد و نامرئی است. برای اینکه بهتر بفهمیم چه چیزی نامرئی شده، کافی است تصور کنیم اگر قرار بود فردی را استخدام کنیم که همه این کارهای ذهنی شناختی و عاطفی را انجام دهد، چه میزان دستمزد باید برایش در نظر می گرفتیم. این تازه فقط بخشی از کار خانگی است—آن بخش نامرئی و بینامونشان آن.
بهاینترتیب بخشی از کار خانگی که قابل مشاهده است کمارزش و «وظیفه طبیعی» زن قلمداد میشود و مزدی ندارد، و بخشی دیگر ــ یعنی همان بار ذهنی در دو بُعد شناختی و عاطفی ــ حتی نام و نشان هم ندارد. این کار نامرئی که نه در گفتار عمومی بازتاب دارد، نه در آمارها ثبت میشود، بهطور دائمی و بیوقفه انجام میشود و بخش مهمی از کارکرد پایدار خانواده و نظم روزمره بر همین تلاشهای خاموش استوار است. در مقابل، کار مزدی مردان در بیرون از خانه نهتنها مابهازای اقتصادی دارد، بلکه معمولاً با افزایش مسئولیت و بار ذهنی کار، اعتبار اجتماعی و پاداش مادی بیشتر و رزومه تاثیرگذارتری هم همراه میشود.
همه آنچه گفته شد در کنار هم، یعنی ساختارها و هنجارهای فرهنگی، کار زنان را نامرئی میکنند و به عنوان وظیفه ای بدیهی جلوه می دهند و این نامرئیسازی یکی از سازوکارهای اصلیِ بازتولید نابرابری و خشونت جنسیتی در سطح ساختاری است. سهم بزرگی از موفقیتها، ثبات و دستاوردهای زندگی مشترک بر دوش کار خانگی زنان ــ چه کارهای مرئی و چه کارهای نامرئی ــ استوار است. ردپای این حقیقت را در زبان نیز میبینیم؛ در جملههایی مثل «زن اگر زن باشد، مردش را به همهجا میرساند». اما در سطح حقوقی و نهادی، این کار نامرئی آنطور که باید سهمی در مالکیت، حقوق، یا امتیازات زنان ایجاد نمی کند. در نتیجه، زنی که بخش قابلتوجهی از زندگی مشترک را با کار ذهنی و عاطفیاش ساخته، در صورت جدایی یا فوت همسر، اغلب پشتوانه قانونی متناسب با نقش واقعیاش در تولید آن دستاوردها ندارد.
بخش قابل توجهی از رنج زنان نامرئی است. رنجی است که در حوزه زندگی خصوصی اتفاق میافتد و بنابراین صدا ندارد، و در ساختار مردسالار حاکم، منادی و سخنگوی قدرتمندی هم ندارد. زنان سالها در این منطق مردسالار سرکوب شدهاند و قربانیان سطح اول آن بوده اند. در مقابل، مردان برای سالیان طولانی از مزایای این ساختار بهرهمند بودهاند و اکنون که به دلیل تورم و وضعیت سخت اقتصادی با پیامدهای اقتصادی و معیشتی این مردسالاری مواجهاند، رنجشان ــ چون در عرصه عمومی رخ میدهد ــ دیده میشود و بلند شنیده میشود. بهعلاوه، بسیاری از موقعیتهای تصمیمگیری و تصمیمسازی در اختیار مردان است؛ بنابراین رنج مردان منادیان قدرتمند دارد.
نمونه بارز این وضعیت، تلاشهایی است که به نام حمایت از مردان در برابر فشار اقتصادی، بهدنبال تغییر قوانین مربوط به مهریهاند؛ در حالیکه مهریه در ساختار حقوقی موجود، از معدود ابزار چانهزنی و حداقلیترین تکیهگاه قانونی زنان در میان انبوه قوانین مردمحور است. کاستن از این ابزار بدون اصلاح ریشهای نابرابریها، یعنی کاهش رنج مردان به بهای افزودن بر رنج زنان در چارچوب همان منطق مردسالاری که سالیان دراز قربانیانش عمدتا زنان بوده اند و بهره مندان از مزایایش عمدتا مردان. غافل از اینکه هر دو شکل رنج، در نهایت، محصول همان نظم مردسالار است؛ نظمی که از طریق تقسیم جنسیتی کار، بار نانآوری را بر دوش مرد گذاشته تا جایگاه و قدرت برتر او تثبیت شود.
با این توصیف راهحلِ ریشهای این رنجها نه تقابل زنان و مردان، بلکه همکاری آنان در کنار یکدیگر در جهت شکستن چرخه مردسالاری است. نه با قربانیسازی یکی به سود دیگری و نه با بازتولید چرخه مردسالاری با تغییر یکسویه قوانین، بلکه با بهرسمیتشناختن کار زنان، شنیدن رنجهای نامرئی، و بازسازی یک نظم عادلانه که در آن هیچ رنجی طبیعی، بدیهی، وظیفه یا بیصدا نباشد.